خیلی ممنون...!!!

واقعا از تک تکتون ممنون که انقد منو آدم حساب کردینو تو جمع جیمیتون رام دادین...!!!!!!!!!!!!

واقعا که بابا نا سلامتی ما 2 سال تو یه کلاس بودیمو من فک میکردم 3 ساله که با هم دوستیم

منم تا 1 سال پیش جیمی بودما...............!!!!!!!!!!

فیلتر...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بخشنامش اود.........

امروز دیدیم تو دست مشاور درسیمون یه ورقه می خواد بزنتش رو برد رفتیم ببینیم چیه!!!!!!!!!!

فیلتر واقعا برداشته شد

ولی امکان اینکه امتحانات خرداد سراسری سم÷اد باشه زیاده!!!!!!!!!!

عنوان انتخاب کردنم خیلی سته ها!!!!!!

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان

مبارک باشه فیلترو برداشتن.ولی حال کردین من از همه زودتر می دونستم.....البته به بعضی ها هم گفتما حالا بماند کیا باور کردن کیا باور نکردن.....

نکته ی فوق طلایی:نظررررررررررررررررررررررررر

بای بای

آهنگر


آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید .
روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید :
« تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند
دوست داشته باشی ! »
آهنگر سر به زیر آورد و گفت :
« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم
یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم
و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید .
اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود
اگر نه آن را کنار می گذارم .
همین موضوع باعث شده است که
همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا !
مرا درکوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار ! »

عقل

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...

اگه خواستین بدونین خصوصیاتتون چیه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بروید به ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

- اگه یه بار همه 20واحد رو توی یه ترم افتادین: بی خیالش

-اگه شما رو با نمره 11.99مشروط کردن: خوب... شده دیگه

-اگه استاد می‌خواد به جای آقا بهتون بگه خانوم: بگه

-اگه یه دفعه‌هارد 500 گیگابایت شما هاپولی‌هاپو شد: پیش میاد دیگه

-اگه پرسپولیس قراره از شاهین بوشهر ببازه: ببازه

-اگه سر مراسم خواستگاری، همونجا، عروس خانوم گفت نه: ایشاالله خوشبخت بشه

-اگه آمریکا یه موشک اتمی تنظیم کرده درست روی خونه شما: مسئله‌ای نیست

-اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6، ساعت 7 رفتین سر کار: دقیقا رفتین سر کار

-اگه کفشی که امروز واکس زدین رو، همه لگد می‌کنن: تعجبی نداره

-اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین: مبارکه، عروسی رو که نمی‌شه نرفت

-اگه کار شما به جایی رسیده که خودتون به خودتون ایمیل می‌زنین: اینجوری هم یه صفایی داره

-اگه توی انتخاب واحد به شما 13واحد بیشتر نرسیده: حتما حکمتی توی اون بوده

-اگه بعد از 3ساعت چت کردن یادتون اومد که با اینترنت ساعت 500 تومن وصل شده بودین: مهم نیست

-اگه شمعهای کیک تولد شما رو بقیه فوت کردن: لبخند بزنین

-اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر‌گیری بلد نبودین: خودتون رو نبازین

-اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین یکی پشت سرتون وایساده: عیبی نداره بابا

-اگه بغل دستی شما سر کلاس که اتفاقا" کنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو کرد، شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد، و بعد خیلی آروم زیر میز کلاس دستش رو پاک کرد... نه! این یکی رو شرمنده. آدمیزاد هم یه تحملی داره دیگه !!!

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟
5 = 1
25 = 2
125 = 3
625 = 4

5 = ؟

.

.برای مشاهده جواب پائین بروید...
ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد!
اگر قبول ندارید خط اول را به یاد بیاورید:5=1

نتیجه‌گیری اخلاقی:
مسائل ساده زندگی را بیخود پیچیده نکنید!

یك پژوهش جدید نشان داده است كه چپ دست ها بیشتر عصبانی می شوند.

 

برای كسانی كه چپ دست هستند، زندگی ممكن است موضوعات خسته كننده و آزار دهنده بسیاری داشته باشد مثل اینكه همه ابزار و كارهای روزانه برای راست دست ها طراحی و تعیین شده اند.

 

به گفته محققان، بنابراین شاید حاصل مواجهه با این بد بیاری ها و ناملایمات این است كه چپ دست ها به طور متوسط عصبانی تر هستند.

پژوهش جدید به سرپرستی روت پروپیر، پروفسور روانشناسی در كالج مری ماك ماساچوست، حاكیست: در افراد چپ دست دو نیمكره مغز بیشتر با هم در ارتباط هستند بنابراین بیشتر بین بخش هایی از مغز كه احساسات منفی را تولید می كنند، تعامل وجود دارد.

به گزارش روزنامه دیلی میل، تمام ابزار و وسایل كار روزانه از دربازكن ها گرفته تا ابزار باغبانی، چاقوها و قیچی ها همگی بدون در نظر گرفتن افراد چپ دست طراحی شده اند. حتی برخی مواقع این افراد به خاطر چپ دست بودن ترس از انگشت نما شدن دارند و خجالتی و ناراحت می شوند.

این پژوهش در مجله «بیماری عصبی و روانی» منتشر شده است.

روزی از روزها ماموران پست نامه ای را در بخش نامه های بدون مقصد پیدا می کنند که روی آن نوشته شده بود: برسد به دست خدا

ماموران از روی کنجکاوی آن نامه را باز کرده و آن را می خوانند.

درون نامه این چنین نوشته شده بود:

خداوندا

میدانی که من پیر زنی تنها هستم و هر ماه با خرجی کمی که فرزندانم برایم می فرستند. زندگی خود را سر میکنم اما حالا این هفته عروسی تک نوه ام است اگر مرا دوست داری 1000دلار برایم بفرست تا چیزی برای اوم بخرم.


ماموران پست که پس از خواندن این نامه تحت تاثیر قرار میگیرند پول های خود را روی هم گذاشته و 980 دلار جمع میشود و بدون اینکه پیرزن بداند مبلغ را برای اوفرستادند.


یک ماه گذشت ...

ماموران پست دوباره نامه ای را در صندوق نامه های بدون مقصد دیدند آن را باز کردند باز هم همان پیرزن نوشته بود:

خداوندا

از تو ممنونم که مثل همیشه هوای مرا داشتی و آن مبلغ را برایم فرستادی اما از 1000 دلار 20 دلار آن کم بود که فکر میکنم ماموران پست آن را دزدیده اند

 

طنز!!!!!!

اگرپسری بر ضد دخترها حرفی زد بدونید

ازهمه بیشتر دنبال دخترهاست و براشون له له میزنه!!

حکایتش حکایت همون گربه هست که دستش به گوشت نمیرسید می گفت پیف پیف بو می ده!

تا حالا صد تا دخترسر کارش گذاشتند و حالشو گرفتند !

....

تا حالا هر چی التماس کرده دخترای ناز ایرونی که سهله یه وزغ ماده هم تحویلشون نگرفته!!
 

توی دانشگاه نمره های ماکزیمم دخترا رو دیده و برای اینکه کسی نفهمه آی کیوش در حد کلوخه مجبوره بشینه برای دخترا حرف در بیاره

تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش (مخصوصا موها و دماغ ) و تمیزی و خوشتیپی خواهرش مدام زدند تو سرش

از اینکه با صد نوع مدل موی مختلف و خط ریشای عجیب غریب نمیتونه قیافه مثل اژدهاشویه کم شبیه آدما بکنه به دخترای ایرونی که با آرایش زیباتر میشند حسودی می کنه

می بینه یک نفر تو دنیا پیدا نمیشه که فقط یه بار منتشو بکشه و باید یه عمر ناز کش باشه

می بینه خیلی از مردا و پسرای اطرافش (وحتی خودش) حاضرند با اشاره یه خانم همه چی شونو فدا کنند اون وقته که یه جاش به شدت میسوزه

*چندتا توصیه به پسرهای ایرونی:

ـ با داشتن هیکلی ضایع تی شرت تنگ نپوشن!!!

ـ از کلاس پنجم دبستان سه تیغه نکنن و after shave نزنن!!!!

ـ جلوی مدرسه دخترانه نایستن و سیگار چاق نکنن!!!!!!!

ـ با دیدن یک فروند دختر جو زده نشده و تیکه جواتی بار نکنن!!!!!


ـ ادعای با معرفتی و با مرامی وخلاف سنگین نکنن!!!!!

ـ کت وشلوار صورتی با پیراهن زرد نپوشن و کروات قهوه ای نزنن!!

ـ در آن واحدبا N تا دختر رفیق نباشن و به هر N تاشون قول ازدواج ندن!!!!!!!

ـ از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینن و خوارومادر ماشین رو به گاء ندن!!!!!!!

ـ احساس خوش تیپی نکنن و خود را دختر کش ندونن!!!!!!

و از همه مهمتر : پس از خوندن این مطالب جنبه خود را نشون نداده و مرام و با حالی خود را اثبات نکنن!!!!!!!

فرق شوهر کردن و سگ نگه داشتن چیه؟
سگ گند به فرشت میزنه ، مرد به زندگیت

به مردی که نود و نه درصد مغزش از بین رفته چی میگند؟
خواجه

فالگیر : فردا شوهرتون میمیرهزن : اینو که خودم میدونم . بهم بگو گیر پلیس می افتم یا نه؟

وقتی یه زن میبینه که شوهرش داره زیکزاک تو حیاط میدوه باید چیکار کنه؟هیچی ، باید بهتر هدف بگیره و به شلیک کردن ادامه بده

چرا روان درمانی مردها کمتر از زنها طول میکشه؟
معمولا" باید در روان درمانی به دوران کودکی بازگشت و مردها همیشه در همون دوران به سر می برند
آگهی نیازمندی : به پنج مرد زرنگ و کاری یا یک زن نیازمندیم

وقتی خدا حوا رو آفرید چی گفت؟
کار نیکو کردن از پر کردن است

به زنی که همیشه میدونه شوهرش کجاست چی میگن؟بیوه

به مردی که نود درصد قوه عقلایش رو از دست داده چی میگن؟
بیوه

چرا مغز مردها گرونتر از مغز زنهاست؟آخه زنها از مغزشون تا به حال استفاده کرده اند

ببین خانوم ، تو روزنامه نوشته که مردها به طور متوسط در روز از پانزده هزار کلمه برای صحبت کردن استفاده میکنند ولی زنها از سی هزار کلمه . دیدیت ثابت شد شما زنها بیشتر حرف میزنین تا ما مردها؟ خانم : هیچ هم همچنین چیزی نیست . فوقش ثابت شده که ما هر حرف رو باید دو بار بزنیم تا توی مخ شماها فرو بره ...! ببخشید چی گفتی؟؟

بهترین انتقام از زنی که شوهرتون را از چنگتون در آورده چیه؟
بذارین شوهرتون مال اون بمونه

مامان ، من شنیده ام تو بعضی از کشورها زن و شوهر قبل از ازدواج همدیگه رو نمیشناسن ! راسته ؟ دخترم تو همه جای دنیا وضع همینه !؟

بهترین مدرک دروغ بودن قصه ها چیه؟
مجرده ! شاهزاده افسانه ای همیشه خوش تیپ و باهوش و پولدار و مجرده

به پنجاه تا مرد در ته اقیانوس چی میگن؟
یک شروع خوب

وقتی خدا مرد رو آفرید ، داشت تمرین میکرد

مرد : عزیزم ، من میخوام از تو خوشبخت ترین زن دنیا رو بسازم
زن : خیر پیش

فرق یک مرد با یک گربه چیه؟
یکیشون یه موجود دله است که بی چشم و روئه و براش مهم نیست که کی بهش غذا میده ، اون یکی یه حیوان ملوس خانگیه

فرق بین یک مرد باهوش و هیولای لاک نس چیه؟
هیولای لاک نس تا به حال چند بار دیده شده

چرا مردها از زنهای خوشگل بیشتر از زنهای باهوش خوششون میاد؟
چون قدرت چشمهاشون بیشتر از قدرت مغزشونه

(البته این مطلب فقط طنز بوده و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد

سلام

اومدم بگم من دارم میمیرمو برم

نمیدونم چرا ولی به دلم افتاده دارم میمیرم

حالا دیگه خوبی بدی دیدید حلال کنید

یک چالش . . .


سلامخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com چیزیکه اینجا میبینید یه مسئله از زنده یاد دکترحسابیه و اصلا سرکاری نیست هر کی بتونه جوابشو پیدا کنه ینی خیلی آیکیوئه یه جایزه هم براش میذاریم
 مسئله ی ساعت اشتراکی
سه نفربرای خرید ساعتی به  ساعت فروشی مراجعه می کنند.قیمت ساعت ۳۰ تومان است بنابراین نفری۱۰ تومان پرداخت می کنند.بعد از چند ساعت فروشنده متوجه می شود قیمت ساعت ۲۵ تومان بوده و شاگرد خود را برای پس دادن پول می فرستد شاگرد ۲ تومان آن را برای خود نگه می دارد و ۳ تومان بقیه را بر می گرداند(نفری هزار تومان)حال آنها هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود.

این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است میشود 29 تومان.

هزار تومان بقیه کجاست؟؟؟؟؟؟؟

- مي دونيد سريعترين راه به چنگ آوردن قلب يک مرد چيه ؟ پاره کردن سينه اش با يک کارد آشپزخانه

2- مي دونيد مردها مثل مخلوط کن هستند..... براي اينکه تو هر خانه از اون هستش ولي نمي دونين به چه دردي مي خوره

3- مردها مثل آگهي بازرگاني هستند..... يک کلمه از چيزهايي را که ميگن نميشه باور کرد

4- مردها مثل کامپيوتر هستند..... کاربري شون سخته هرگز حافظه قوي ندارند

5- مردها مثل سيمان هستند .....وقتي جايي پهنشون مي کنيد بايد با کلنگ آنها را از جا بکنيد

6- مردها مثل تعطيلات هستند..... هيچ وقت به اندازه کافي بلند به نظر نمي آيند.

7- مردها مثل طالع بيني مجلات هستند..... هميشه بهتون ميگن که چيکار بکنيد و معمولا هم اشتباه مي گويند

8- مردها مثل جاي پارک هستند .....خوب هاشون قبلا اشغال شده و اونايي که باقي موندن يا کوچيک هستند يا جلوي در منزل مردم

9- مردها مثل باران بهاري هستند.....هيچوقت نمي دونيد کي مياد چقدر ادامه داره و کي قطع ميشه

10- مردها مثل نوزاد هستند..... توي اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز کردن و مراقبت از آنها خسته ميشيد

11- مردها مثل ماشين چمن زني هستند..... به سختي روشن ميشن و راه ميفتن , موقع کار کردن حسابي سروصدا راه مي اندازند و نيمي از اوقات هم اصلا کار نمي کنند.

ـ تست فرهنگی هنری

معروفترین بازیگر مرد ایرانی؟

۱)محمدرضا گلزار

۲)محمدرضا علفزار

۳)محمدرضا گندمزار

۴)محمد رضا دشت

ـ هنرپیشه ی مرحوم سینما

۱)رضا ژیان

۲)رضا فولکس

۳)رضا وانت

۴)رضا خاور

ـ هنر پیشه ی زن معروف ایرانی

۱)هدیه تهرانی

۲)کادوی تهرانی

۳)چشم روشنی تهرانی

۴)قابل نداره ی تهرانی

ـ یکی از خواننده های مشهور زن دنیا

۱)ماری کری

۲)ماری کوری

۳)ماری لالی

۴)قطع نخاع

تست های ورزشی

ـ یکی از کشتی گیران گردن کلفت ایرانی

۱)عباس جدیدی

۲)عباس قدیمی

۳)عباس نیو

۴)عباس اپ تو دیت

ـ باشگاه انگلیسی

۱)میدلز برو

۲)میدلز بیا

۳)میدلز بودی حالا

۴)میدلز گمشو

ـ مهاجم سال های دور منچستر یونایتد
۱)اندی کول

۲)اندی سرشانه

۳)اندی پشت بازو

۴)اندی مرسی هیکل

ـ اقای گل جام جهانی ۷۴ المان

۱)گرد مولر

۲)بیضی مولر

۳)مستطیل مولر

۴)۸وجهی منتظم مولر
.
.
.
.
نظر یادتون نره دوستان گلم

سگ نابغه

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت.
روی کاغذ نوشته بود" لطفا۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" .۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .
سگ هم کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.  
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید .
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
 اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.
صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد  اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد.
پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد.
اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید.
گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.
اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت  و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. ا
ین باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
 این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه
 

تشویق مادر

پسر هميشه تمرين می کرد هميشه تلاش می کرد بهترين بازی رو توی تيم فوتبال ارائه بده اما مربی هميشه اين فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روی نيمکت ذخيره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد اما هيچ وقت نا اميد نمی شد.

در اين ميان تيم برای مسابقه شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت می کرد و تيم پسرش را تشويق می کرد ولو انکه او در آن تيم بازی نمی کرد.

ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمی کرد و مادر نيز هميشه در سکوی تماشاچی ها تيم را تشويق میکرد و بعد از بازی پسر خود را تشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن می کرد.

پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامی خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.

چند ماه بعد مسابقه مهمی بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاری بود و تيم پسر دچار بحران شديدی شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعی بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است.

در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوی مربی رفت اگر شما باختيد که چيزی را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازی کنم شايد بتوانم امتيازی را برای تيم بياورم اما مربی به هيچ عنوان قبول نمی کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربی حاضر به انجام اين تعويض شد.

پسر در عين ناباوری تماشاچیيان وارد زمين شد و هيچ کس وی رانمی شناخت اما پسر آنچنان بازی کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تیم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازی بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود.

مربی بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه ای باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازی کردن بکنی و به اين زيبايي بازی کنی.

پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق می کرد در حالی که او نابينا بود و اين اولين باری بود که می توانست بازی من را بيند و می خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازی می کند.

 

real love

پسر عاشق دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

امروز تو مدرسه مسابقه ی سوره ی لقمان داشتیم(حفظ و ترجمه و تفسیر)قرعه کشی کردند اسم من در اومد من هیچی بلد نبودم.....................

ولی حالا شانس اوردم گروهی بود

حالا هم این پستو گذاشتم که بگم من خیلی .......شانسم

خون ]شام ها تخیل یا واقعیت؟

شما خون آشام ها رو دوس دارین یا گرگینه هارو؟

من که خون آشام هارو خیلی بیش تر دوس دارم!!!

سال ۱۷۲۵میلادی است. در وین نامه ای دریافت می شود که حاوی گزارشی است از مرگ اسرار آمیز چند تن از اهالی روستایی در مرز بوسنی، که در فاصله زمانی کمی نسبت به یکدیگر به شکل مرموزی کشته شده اند. از مردی به نام پیتر پلوگویوویچ (Peter Plogojovic) نیز به عنوان متهم نام برده می شود، و اینکه قربانیها را در خواب به قتل رسانده است. شگفت اینکه این شخص در زمان اتفاق این وقایع، خود مرده و به خاک سپرده شده بود.

در این زمان، بوسنی بعد از پیروزی بر عثمانها در سال ۱۷۱۸ متعلق به اطریش است. از طرف سازمان ارتش اطریش، گروهی برای بازرسی و روشن کردن این قتلها به بوسنی فرستاده می شوند. پزشکی نیز همراه این گروه است که وظیفه دارد گزارشی تهیه کرده و آنرا به مرکز بفرستد. آنچه در گزارش این پزشک در مورد جسد پلوگویوویچ آمده است، بی شک باور نکردنی است: " جسد، به غیر از بینی که کمی تغییر شکل داده است کاملا تازه است. ناخنها افتاده اند و به جای آنها ناخنهای تازه رشد کرده اند. همینطور ​پوست کهنه که رنگی متمایل به سفید دارد، جای خود را به پوست تازه داده است.دستها، پاها و بقیه اعضای بدن در زمان حیات نمی توانستند بهتر از اکنون باشند. در دهان جسد مقداری خون جمع شده است که احتمالا از بدن مقتولین مکیده شده است."

خبر خون آشامهایی که با مکیدن خون گروهی، آنها را به قتل رسانده اند، در تمام اروپا پخش می شود. گزارش مرگهای مشابهی در سالهای ۱۷۲۷،۱۷۳۱و۱۷۳۲ به دست می رسد. کم کم بسیاری از عالمان غرب درباره "جویدن و مکیدن مردگان" بحث می کنند. کلمه وامپایر (Vampir) در مدت کوتاه چند سال، وارد زبانهای کشورهای غربی می شود و به این صورت یکی از هراس انگیز ترین هیبتها، از درون قبر تاریک خود وارد دنیای زندگی مردم عامه می شود



وامپایر، نه یک هیولا است و نه یک روح، بلکه یک جسد زنده است، مرده ای که مرتبا باز می گردد، از قبر خود بیرون می آید برای کشتن. او نیروی زندگی را از وجود دیگران می گیرد و قادر است به موجودات دیگری مانند خفاش، گرگ یا موش تغییر شکل دهد. شکل ظاهری او به یک مرده شبیه است، و البته جسدی که اعضای آن سالم مانده است؛ چشمهای خیره و تشنه خون، دندانهای نیش تیز و برنده، دهان آمیخته با خون، ناخنهای بلند. به نور بسیار حساسیت دارد و تنها شبها از قبر خود بیرون می آید و به شکار می رود. چطور یک انسان تبدیل به یک خون آشام می شود؟ طبق داستانهای رومانی، رعدو برق شدید هنگام تولد، یا تولد نوزاد با موی خیلی زیاد می تواند دلیل باشد، یا اگر هنگام دفن مرده اشتباهی روی دهد یا شخصی از طرف یک وامپایر مورد حمله قرر گیرد، در همه این حالتها جسد او می تواند تبدیل به یک خون آشام شود. افراد خارج از فرم جامعه، بیشتر در معرض خطرند؛ دزدها، جنایتکاران، فاحشه ها، کسانی که بسیار دیر یا خیلی زود می میرند و خلاصه هر فرم غیر نرمال بودن.
وامپایرها بسیار به سختی می میرند، قابلت زنده ماندن آنها تقریبا بینهایت است. تنها نابود کردن آنها راهی برای نجات از دست آنهاست. برای این منظور، اهالی روستا به دور هم جمع می شوند (معمولا یک کشیش نیز در بین آنها هست)، و تابوتهای مردگان را از قبر بیرون می آورند و در جسدها به دنبال نشانه های وامپایرها می گردند، اگر جسد متلاشی شده باشد، دوباره آنرا به تابوت و قبر خود بر می گردانند، در غیر این صورت یک چماق که سر آن تیز شده است را به قلب آن فرو کرده و بعد از آن سر جسد را قطع می کنند و باقی مانده جسد را سوزانده و خاکستر آنرا به روی قبر پخش می کنند.

هنوز قرن ۱۸ میلادی است. بحثها درباره خون آشامها همچنان ادامه دارد و ظاهرا موضوع آسانی نیست! حتی از این پدیده به عنوان نشانه ای برای زندگی ماورای طبیعی نام برده می شود و بحث در این باره با بحث زندگی پس از مرگ همراه می شود یا حتی آنرا داغتر می کند. به خصوص این سوال مطرح می شود که آیا پس از مرگ، جسد از زندگی خالی می شود یا اینکه تا مدتی هنوز نشانه های زندگی در آن وجود دارد


امروز وقتی به گزارش پزشکی که در سال ۱۷۲۵ در باره جسد "سالم" نوشته شده، نگاه می شود، می توان گفت که اطلاعات آن زمان درباره بیولوژی و دوره پوسیدگی جسد، بسیار کم بوده است. امروزه می دانیم که در بدن انسان مرده، گازهایی تولید می شود که آنرا مانند بادکنک باد می کند و تا مدتی ظاهرا جسد سالم یا حتی کاملا تازه به نظر می رسد. در طی پروسه پوسیده شدن، مایعاتی نیز در سینه جسد جمع می شوند و که گاهی از دهان یا بینی به بیرون تراوش می کنند و این تصور به وجود می آید که در دهان مرده خون جمع شده است یا از جسد صداهایی شنیده می شود. به علاوه پوست در طی همین جریان کم کم به عقب کشیده می شود و به این علت به نظر می رسد که ناخنها رشد کرده اند. کم کم ناخنها از جای خود جدا می شوند و پوست صورتی رنگ زیر ناخنها این تصور را به وجود می آورد که ناخنهای تازه در حال روییدن هستند.

در سال ۱۷۵۶ برای اولین بار گزارش جرج تالار(Georg Tallar) وجود خون آشامها را یک تعبیر اشتباه از نوعی بیماری که بر اثر بد غذایی و پر خوری به وجود می آمد دانست و اظهار کرد که در اثر این بیماری و تبهای تند، خون آشام مانند کابوسی به سراغ این بیماران می آید و کل داستان خون آشامها چیزی جز یک خرافه مردم عامه نیست، و به این ترتیب خون آشام برای اولین بار از دنیای واقعیت به جرگه خرافات پیوست. بسیار بعد، در سال ۱۹۸۴لیونل میلگرام  پزشک آمریکایی نیز سعی کرد به وجود آمدن این پدیده را از راه علمی توضیح دهد. او در این سال مقاله ای درباره نقش هموگلوبین و تاثیر کمبود وجود آن درخون نوشت و از بیماریی به نام "مربوس گونتر"  نام برد، که باعث حساسیت زیاد در برابر نور، پیوره(که دندانها را درازتر به نظر می رساند) و قرمز شدن دندانها در برابر نور،کم خونی (و در نتیجه سفیدی پوست) و تولید زیاد موی بدن می شود. او حتی حساسیت "خون آشام" در برابر سیر را نیز به این ترتیب توضیح داد که سیر دارای آنزیمی است که علائم این بیماری را شدت می دهد و برای همین این بیماران نسبت به سیر حساسیت دارند. مشکل این توضیح در اینجاست که این بیماری بسیار نادر است و تا به حال تنها ۲۰۰ مورد آن شناسایی شده است و نسبت دادن آن به تعداد کشته شدگان روستای بالکان در آن زمان نمی تواند از نظر رقمی کاملا درست باشد. در اینباره توضیح متخصص پوست اسپانیایی ژوان گومز آلونزو  در سال ۱۹۸۲ که این پدیده را به بیماری هاری نسبت داد، درست تر به نظر می رسد. شخصی که به بیماری هاری دچار می شود، دچار توهم، کابوس، بی خوابی و رفتار غیر طبیعی است. اثر زخم گاز گرفتگی در بدن او ابتدا دردناک است و بعد کم کم این درد به تمام بدن متقل و بدن دچار گرفتگیهای شدید ماهیچه ای می شود که چهره او را به طور هراسناکی به نظر می رساند و چون بیمار نمی تواند آب دهانش را فرو دهد، در دهانش کف و مایعات دیگر جمع آوری می شود. به این ترتیب می توان این را نیز توضیح داد که چرا پدیده خون آشامی به طور پریودی در طو​ل این چند دهه ظاهر شده است، چرا که هاری بیماریی است که گاهی بیشتر و گاهی کمتر در بین مردم ظاهر می شود. با همه اینها یک توضیح کامل علمی برای به وجود آمدن تصور پدیده خون آشام در بین مردم آن زمان وجود ندارد


مدتها بعد از اینکه وامپایر از دنیای واقعیت بیرون رانده شد، در قرن ۱۹ میلادی دوباره در عالم ادبیات و سینما متولد شد. در سال ۱۸۷۵ برام استوکر رمان معروف "دراکولا" را نوشت و به این ترتیب داستان فراموش شده خون آشامها دوباره در تاریخ فرهنگ غرب یاد آوری شد. دراکولا در رمان استوکر، یک کنت بسیار جذاب و در عین حال رعب آور است. نام دراکولای رمان، برگرفته از نام فردی تاریخی به اسم "ولاد دراکول" است که شاهزاده ای رومانی بود و از طریق پدر خود وارد گروه "اژدها" شد که برای جنگ صلیبی با عثمانیان تشکیل شده بود و به همین خاطر نیز صاحب این نام شد؛ ولاد دراکول به معنی "اژدهای کوچک" است. از آن گذشته، "دراک" در زبان یونانی شیطان نیز معنی می دهد. نام ولاد دراکول به عنوان فرمانده ای بیرحم در تاریخ ثبت شده است؛ طبق روایتی او نزدیک به ۲۴۰۰۰ ترک عثمانی را به چوب کشید. امروزه قصر محل سکونت او در ترانسیلوانیا  تبدیل به مکانی توریستی شده است که روزانه بازدیدکننده های بسیاری دارد.

وامپایر. دراکولا. آیا او در ادبیات تنها یک موجود خیالی نیست؟ البته. اما این پدیده، محتوی سوالهای مهمی در رابطه با بیماری، تغذیه، ….، مرگ، قدرت، جاودانگی یا خدا است. وامپایر همیشه "آن دیگری"  است، و به این عنوان، نماد متفاوت بودن و جدایی و مرز بندی است. با این وجود او دائم با جامعه سالمها و نرمالها در ارتباط است. به عنوان فیگوری که در مرز قرار دارد، دائم بین دو دنیا در حال نوسان است: بین مرگ و زندگی، این دنیا و آن دنیا، بین انسان و حیوان، بین رویا و بیداری، بین نرمال بودن و انحرافی بودن، بین سالم و دیوانه. حتی زمانهایی که در آنها تحول در جسد رخ می دهد و او تبدیل به دراکولا می شود نیز زمانهای مرزی هستند؛ نیمه شب، غروب و طلوع خورشید. از آنجا که وامپایر همبستگی نزدیک نرمال بودن و غیر نرمال بودن را به تصویر می کشد، همواره باورها و دانش ما را تحت سوال قرار می دهد و این موضوع را مطرح می کند که کجا زندگی خاتمه می یابد و کجا مرگ شروع می شود و چه محدوده ای بین این دو نقطه وجود دارد، اینکه خون به عنوان نیروی زندگی چه نقشی برای ما بازی می کند و ما چگونه تولید مثل می کنیم.

در قرن ۱۹ میلای،موضوع خون آشام و دراکولا، موضوعاتی از مسائل جنسی را نیز در بر می گیرد که در آن زمان جز نزد پزشک از آنها صحبتی نمی شده است، موضوعاتی مانند تجاوز، سادیسم جنسی(تمایل وامپایر برای جویدن و مکیدن و آزار دادن) و مازوخیسم جنسی (تمایل به آزار بینی پنهان در وجود قربانیان زن او)، یا نکروفیلی( تمایل جنسی به مردگان). یکی از بارزترین نشانه های دراکولا فرو کردن دندانها در گردن زنهای قربانی اش است، و گاز گرفتن گردن یک رفتار جنسی است. دراکولا تنها بدن قربانیهای خود را در بر نمی گیرد، بلکه روح آنها را نیز تسخیر می کند، او آنها را وارد حالتی خلسه وار می کند( چیزی که با هیپنوتیزم قابل مقایسه است)، طوری که در آن اختیاری از خود ندارند، نیروی اراده شان فلج می شود و خود را به دست تمایلاتی که در ضمیر نا خودآگاهشان قرار دارد می سپارند. در اینجا می شود رد پیدا شدن ایده "ضمیر نا خود آگاه"را نیز دنبال کرد، همینطور رابطه نابود کننده بین عامل و قربانی و رلهای جنسیتی آن زمان ، وقتی مرد در جایگاه عامل سادیست، و زن در نقش قربانی مازوخیست قرار می گیرد. آنچه می خواهم بگویم این است که به عنوان داستانی برخیزنده از روحیه آن زمان، می توان به بسیاری از خواسته ها، مشکلات، مسائل و سوالهای مردم آن زمان پی برد. اگر فیلمهای مربوط به دراکولا را دنبال کنیم ، می ببیبینم که این تاثیر روحیه زمانه، خود را در سینما، در طی گذشت سالها با تغییراتی که در ماهیت وامپایر به وجود می آید، به خوبی نشان می دهد؛ در حالیکه در اولین فیلمهای ساخته شده، وامپایر به عنوان موجودی کاملا خبیث و بدون کوچکترین فکر و اراده ای که مانند حیوانات از روی غریزه دست به کشتار می زند، نمایش داده می شود، در فیلمهای جدیدتر، مانند فیلم "دراکولا"، او با همه خصوصیتهای خونخوارانه مخصوص به خود ، عاشق است و با نیروی عشق دوباره "جوان" شده و حتی یافتن معشوق برای او تبدیل به یک میسیون می شود، و در فیلم "مصاحبه با یک خون آشام" ، وامپایرها دارای دنیای درونی خیلی پیچیده تری هستند و سوالهایی فلسفی را در پیش می کشند، به دسته های خوب و بد تقسیم می شوند، گاهی حس انسانی دارند، بر خلاف غریزه طبیعیشان نمی خواهند باعث قتل بشوند، تنها هستند، و از جاودانگی خود ناراضی اند. دختر وامپایر کوچک از اینکه نمی تواند هیچگاه بدن زنانه ای داشته باشد به سر حد مرگ ناامید است و با اینهمه مرگ را پیدا نمی کند.(حالا که صحبت از فیلم مصاحبه با یک خون آشام شد، این را هم بگویم که این فیلم بر اساس رمانی از آنا رایس ساخته شده است، که گفته می شود در آغاز با به فیلم کشیده شدن رمان خود مخالف بود، اما بعد از دیدن اولین صحنه های ساخته شده و بازی عالی تام کروز در نقش "لستات"، نه تنها موافقت کرد بلکه خود نیز در کار ساختن فیلم کمک کرد).

وامپایر البته همیشه موجودی خارج از اجتماع و در لب مرز نیست، بلکه می تواند نقش پادشاهی را داشته باشد. ولتر از کلمه خون آشام، به عنوان صفتی برای خون آشامهای واقعی جامعه استفاده کرد- بدون دلیل نیست که وامپایرهای ادبیات، معمولا از خانواده های سلطنتی هستند.

یک عنصر جدانشدنی از وامپایر، خون است. وامپایر خون قربانیان خود را می مکد و با این روش تولید مثل می کند، نوعی پارادوکس تولد برای مرگ، که برای نمایش دادنش از نقش سنتی و سمبلیک خون به عنوان نیروی زندگی استفاده می شود. اما این مکیدن خون جنبه دیگری نیز دارد: وامپایر با این عمل نه تنها دستور انجیل را زیر پا می گذارد ( طبق کتاب مقدس قدیم، نوشیدن خون حرام است)، بلکه از سنن انجیلی برای خود استفاده می کند و به عنوان مثال با نوشیدن خون ، تبدیل به یک "نامرده" می شود و عمر جاودان پیدا می کند، چیزی که در انجیل برای مسیح در نظر گرفته شده است؛ بیدار شدن دوباره گوشت و زندگی جاودان. به این ترتیب، وامپایر به عنوان موجودی زاده شده در جهنم نمایش داده می شود و به این خاطر مخالفان او با حربه های خدایی به جنگ او می روند، مانند صلیب یا آب مقدس. به خصوص در رمان استوکر، دراکولا یک یاغی در برابر خدا است.

آبراهام ون هلسینگ در رمان دراکولا مرتب تکرار می کند که: "نگران نباشید خانم مینا، دراکولا برای همیشه مرده است!" و چه اشتباهی می کرد! کنت نامردنی در برابر تعقیب کننده های خود ایستاده و می گوید: «تصور می کنید که مرا رانده اید، اما من خیلی بیش از اینها هستم. انتقام من تازه آغاز شده است. من آنرا بین دهها قرن تقسیم می کنم و زمان نیز به نفع من کار خواهد کرد


سلام خوبین؟

ما دوباره چهارشنبه پنج شنبه تعطیلیم(به دلیل آلودگی هوا)

راستی یه چیزی یادم رفت ما دوشنبه نقد فیلم و کتاب شفقو داریم معلم پرورشیمون میخواد ما از دید علمی به شفق نگاه کنیم!!!!!!!!!

سلام!خوبین؟چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای ما یک شنبه یه امتحان خیللللللللللللللللی سخت ادبیات دادیم من تو عمرم امتحانی به این سختی نداده بودم!!!!!!!

یکی از بچه های کلاسمون میگفت من فقط 5 نمره نوشتم که 3 نمرش غلطه!!!!!!آسون ترین سوالش این بود که اجزاء قصیده رو مشخص کنید........

بعدشم دوشنبه امتحان فیزیک دادیم که خیلی نامفهوم بود.....زنگ آخر(ساعت 2 تا 3/5)که مرور درسای اول و دومه دینی سوم خوندیم چون فرداش امتحان دینی داشتیم.شوا بگین آخه تو یه کلاسه 69 نفره میشه درس خوند؟!!!!!من 2 درس خوندم بعد رفتم یکی رو اذیت کنم تلشو برداشتم اونم که عصبانی بود(چون قبلش یکی روش آب ریخته بود!!!)اونم اومد یه صندلی بلند کرد که مثلا بندازه روم!!!!!!وقتی دید نمی تونه کرد دونبالم تل و کشمو برداشت منم کششو برداشتم و بزن بزن شروع شد............. من بزن اون بزن!!!!!بعد از 10 دقیقه ناظممون اومو انقدر عصبانی بود که نزدیک بود بره تو در!!!!گفت من همه ی اینا رو از پنجره دیدم!!!!!!!شنبه با پدر و مادر میاین مدرسه تا تکلیفتون مشخص شه!!!!!

ولی بعد بچه ها رفتن معذرت خواهی و نمیدومنم چی شد که منصرف شدن و ما رو بخشیدن!!!!!!

گلبرگ جان مگه من چی کار کردم که تو انقدر از من بدت میاد من فقط اون پستو گذاشتم که پشت سرم حرفو حدیث نمونه!!!!


سلام حالتون خوبه!!!!!!!! ببخشیدا در مورد دعوا پست میذارم ولی یه سو تصادفی پیش اومده که باید رفع شه اناهیتا من اصلا منظورم این نبود که تو مزخرف میگی منظورم این بود که از کلمات مزخرفی استفاده میکنی بعدشم با اینکه من خیلی از دعوا خوشم میاد و خیلی دوس دارم بزنم یکیو له کنم و دهنشو پر خون کنم تا دندوناش بریزه تو دهنش!(مخصوصا اگه اون شخص مذکر باشه)خیلی حال میده!!!!!!!! ولی ما نباید با خودمون دعوا کنیم شما الان پیش همین متوجه نیستین ولی من کهدور افتاده ام میفهمم.امیدوارم دیگه دعوا تموم شه

سلام.

نمی خواستم این پستو بذارم ولی دیدم اضاع خیلی ناجوره مجبور شدم بذارم ببخشید........

شما ها از خودتون خجالت نمی کشین؟!!!!!!!!دعوا مال بچه کوچیکاس که مغزشون به اندازه ی فندقه نه ماها که جون خودمون سمپادییم!!!!!!!!!!!

شما دیگه دارین اون روی نازنین منو بالا میارینا(خودتون که میدونین کودوم رومو میگم)شماها چشم منو دور دیدین هر کاری که دلتون می خواد میکنین!!!!!!!!!!!!

آناهیتا جون شماها خودتون وبلاگ ندارین که این مزخرفاتو تو وبلاگ ما می نویسی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امدوارم این آخرین پست در مورد این دعوای مزخرف باشه!!!!!

رنجش



روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

داستان مداد



پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

من با همتون(همه ی همه نه ها)قهرم

معنای لغوی: خواهر مادر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.
غذای مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود.

زیر شاخه ها:
شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است.
دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید.
چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی.

نکته: داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.


تعریف نسبتهای فامیلی ! (طنز)

:: عمه ::

معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد یا هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل :
1. جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: ...
2. جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره...
3. خیلی چیزهای بدِ دیگه که از ذكر مثال معذوریم...
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك).

زیر شاخه ها:
شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.
پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
چهره های معروف: عمه لیلا. ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست.
مشاغل كاذب: Match-Making

نکته: داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.


تعریف نسبتهای فامیلی ! (طنز)

:: دایی ::

معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد یا هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.
غذای مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود.

زیر شاخه ها:
زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید.
پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند.
چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون. ترجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست.
مشاغل كاذب: فوتبال، شرکت در مصاحبه های رادیو تلویزیونی.

نکته: داشتن یک دایی خوب و لوتی دارای خواص بسیاری است!


تعریف نسبتهای فامیلی ! (طنز)

:: عمو ::

معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قورمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.
غذای مورد علاقه: قورمه سبزی، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

زیر شاخه ها:
زن عمو: یك زن كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر شما می گیرد.
دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید.
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو جون سلیمون.
مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی.

نکته: داشتن یك عموی پولدار خیلی خوب است.

سلاااام خوبین؟

فک کنم دعوا تموم شد!!!!آره؟؟؟؟؟

حیف شد!!!

من دلم دعوا میخواد........

من اینجا از هیچی خبر ندارم...دلم میخواد بیام رشت....اینجا خیلی بدههههههه!!!!!


آيا ميدانستيد که تقريبا 300 متر مكعب گاز هليم ميتواند يك انسان را از روي زمين بلند كند

- آيا ميدانستيد که كرمهاي ابريشم در پنجاه وشش روز هشتاد و شش هزار برابر خود غذا ميخورند

- آيا ميدانستيد که تيز پروازترين حيوانات جهان پرندگانياند كه ?پرستوك? ناميده ميشوند پرستوك دم خاردار كه در آسيا زندگي ميكند ، قادر است با سرعتي بيش از صد و شصت كيلومتر در ساعت پرواز كند و با بالاترين ميزان سرعت يك قطار سريعالسير رقابت كند

- آيا ميدانستيد که كره مريخ با سرعت 240 كيلومتر درساعت به دور خورشيد ميچرخد

- آيا ميدانستيد که هرچه از مركز زمين فاصله بگيريم نيروي جاذبه كمتر مي شود، در نتيجه وزن كاهش مي يابد ، وزن فردي که در خط استوا ايستاده از وزن همين شخص در قطب شمال و جنوب كمتر است زيرا در خط استوا زمين بر آمده تر و در قطب هموارتر است اين تفاوت وزن حدود پنج درصد است

- آيا ميدانستيد که ظروف پلاستيكي تقريبا پنجاه هزار سال در برابر تجزيه و فساد مقاومند

- آيا ميدانستيد که رشد كودك در بهار بيشتر است

- آيا ميدانستيد که يك چهارم خاك روسيه در سال پوشيده از برف است

- آيا ميدانستيد حس بوياييه مورچه با حس بوياييه سگ برابري ميكند

- با 30 گرم طلا نخی به طول 81 k/m می توان درست کرد

- با يک مداد معمولی خطی به طول 58k/m می توان کشيد

- آيا می دانستيد آمونياک می تواند جذبيت نيکوتين که يک آلکالوئيد مخدرموجود در سيگار است را توسط سلولهای مغز تا ۱۰۰برابر افزايش دهد.

- آيا ميدانستي که در يك سانتي متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مويرگ وجود دارد

- آيا ميدانستي که در تمام وجود شما بيش از يك مشت گچ ?كلسيم? وجود دارد

- ايا مي دانستيد که هورمون PYY مسئول چاقي است . در تحقيقات مشخص شده است که ميزان اين هورمون در افراد چاق يک سوم افراد معمولي است و چنانچه اين هورمون به افراد چاق تزريق شود اشتهاي انان کاهش مي يابد .

- موش دو پای افريقائي ، بي آنکه سرش را برگرداند ، مي تواند پشت سرخود را ببيند اين جانور ، از ميدان ديدی برابر سيصد و شصت درجه برخوردار است

- آيا ميدانستيد که زمان بارداري فيل به 2 سال مي رسد.

- آيا ميدانستيد که جنگ جهاني دوم خونين ترين جنگ بوده كه در آن حدودا" پنجاه و شش ميليون نفر جان باختند.

- ايا ميدانستيد که مساحت سطح کره زمين ۵۱۵ ميليون کيلومتر مربع است .با مقايسه با مساحت وسعت ايران ميتوان نتيجه گرفت که ايران ۳۲/۰ ٪ از سطح زمين را تشکيل ميدهد.

- عجايب هفتگانه تاريخی: اهرام مصر , باغهای معلق بابل , مجسمه زئوس , معبد ديانا , مجسمه آپولو , آرامگاه ماسولوس , فانوس درياي اسکندريه


بای بایییی


كي ميگه پرسپوليس باخته!هيچم نباخته!:@ شنيدم دعواتون تموم شده! نميشه دوباره شروع شه؟:'( خيلي حال ميداد.B-) لطفا:-(

سلام چه طورین؟

اصلا شما خبر داتشتین من اومدم رشت؟؟!!!به شما هم میگن دوس؟!!!!!

چیییییچینی جونم تولدت مبارک.

خوب حالا میرسیم به دعوا یا تمومش کنید یا نکنید!!!!اصن به من چه؟!!!!

فقط یه چیزی بگم به آقا پسرای دعوا گیر اگه میخواستین دعوا کنید یه موضوع جالب تر پیدا کنید این موضوع خیلی مسخرس.

نمیخواستم اینو تو یه پست بگم ببخشید......

bye

 

سلام.خوبین؟

این روزا چه کاره این؟

کاری خاصی نداشتم.اومده بودم بهتون بسرو.

دوباره سلام

سلاام خوبین؟این روزا چه کاره این؟

خوش میگذره بدون من؟تو کلاس جای منو خلی میکنین؟


دلم خیلی واستون میتنگه؟!!!

اینجا خیلی باحاله!!!!

چند تا دوستم پیدا کردم........

دوستون دارم بازم بهتون می سرم.

بای

خداحافظ

سلام به همه ی سمپادی ها و غیر سمپادی ها

این آخرین پست من تو رشته ما داریم می ریم تهران امروز که جمعس حرکت می کنیم تا فردا برم تیزهوشان تهران دلم واسه تک تکتون تنگ می شه ولی قول می دم از اون جا واستون نظر و پست بذارم شما هم هر خبری بود بهم بگین .


فعلا فقط میتونم بگم دوستون دارم و دلم خیلی براتون تنگ میشه و خداحافظ

اینم چند تا شعر کوتاه

وصف حال مردا پس از فوت همسر

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند


چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر
مـــادر مـــی کنند !!

در پی شوهر احمق تر

همسر من نه ز من دانش و دین می خواهد
نه سلوک خوش و حرف نمکین می خواهد


نه خدا جویی مردان خدا می طلبد
نه فسون کاری شیطان لعین می خواهد


نه چو سهراب دلیر و نه چو رستم پر زور
بنده را او نه چنان و نه چنین می خواهد

 

 


اسکناس صدی و پانصدی و پنجاهی

صبح تا شب ز من آن ماه جبین می خواهد


هی بدین اسم که روز از نو و روزی از نو
مبل نو ، قالی نو ، وضع نوین می خواهد


خانه عالی و ماشین گران می طلبد
باغ و استخر و ده و ملک و زمین می خواهد


ز پلاتین و طلا حلقه سفارش داده است
ز برلیان و ز الماس نگین می خواهد


مجلس آرایی و مهمانی و مردم داری
از من بی هنر گوشه نشین می خواهد



پول آوردن و تقدیم به خانم کردن
بنده را او فقط از بهر همین می خواهد

گر مرتب دهمش پول ، برایم به دعا
عمر صدساله ز یزدان مبین می خواهد

گر که پولش ندهم، مرگ مرا می طلبد
وزخدا شوهر احمق از این می خواهد

حسنی نگو جوون بگو ؛ علاف و چش چرون بگو!!!


 حسنی نگو جوون بگو**علاف و چش چرون بگو*


*موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه*


*نه سیما جون ،نه رعنا جون*
*نه نازی و پریسا جون*
*هیچ کس باهاش رفیق نبود*

*تنها توی کافی شاپ*
*نگاه می کرد به بشقاب **



**باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟*
*نه نمی رم نه نمی رم*
*به دخترا دل می بازی ؟*
*نه نمی دم نه نمی دم*



*گل پری جون با زانتیا*
*ویبره می رفت تو کوچه ها*
*گلیه چرا ویبره میری ؟*
*دارم میرم به سلمونی*
*که شب برم به مهمونی*
*گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین*
*یه کمی به من سواری می دی ؟*
*نه که نمی دم*
*چرا نمی دی ؟*
*واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم*
*اما تو چی ؟*
*نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه*



*در واشد و پریچه*
*با ناز اومد توو کوچه*
*پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟*
*مامان پری ،از اون بالا*
*نگاه می کرد تو کوچه را*
*داد زد وگفت : اوی ! بی حیا*
*برو خونه تون تورا بخدا*
*دختر ریزه میزه*
*حسابی فرز وتیزه*
*اما تو چی ؟*
*نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه*



*نازی اومد از استخر*
*تو پوپکی یا نازی ؟*
*من نازی جوانم*
*میای بریم کافی شاپ؟*
*نه جانم*
*چرا نمی ای ؟*
*واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب*
*اما تو چی ؟*
*نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه*



*حسنی یهو مثه جت*
*رسید به یک کافی نت*
*ان شد ورفت تو چت رووم*
*گپید با صدتا خانووم*
*هیشکی نگفت کی هستی ؟*
*چی کاره ای چی هستی ؟*
*تو دنیای مجازی*
*علافی کرد وبازی*
*خوشحال وشادمونه*
*رفت ورسید به خونه*

*باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟*
*اره می خوام اره میخوام*
*چاهارتا شرعاً بگیرم ؟*
*اره می خوام اره میخوام*


*حسنی اومد موهاشو*
*یه خورده ابروهاشو*
*درست وراست وریس کرد*
*رفت و توو کوچه فیس کرد*
*یه زن گرفت وشاد شد*
*زی ذی شد و دوماد شد*


اینم یه داستان کوتاه

سلااااام من بعد از یه مدت خیلی طولانی اومدم

ايمان

 

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود


برای خوندن بقیه به ادامه ی مطلب برید

ادامه نوشته

سلام بچه ها این پست مخصوص گلی جونه ماله خوده خودشه!

چرا؟

چون ماله پست قبلیشه حالا خوب دقت کنین:

اول اینکه لالاالااا(همون کاملیا)ساعت چهار و نیم به دنیا اومده.دوم اینکه دمی دهن گشاد تو کودوم عکسش خوشگله که تو این یکی باشه؟!!!!

تا حالا میگفتم دمی معمولیه الأن می گم افتضاحه!دهنشم این جوری باز می شه:

لالاالاا جون تولدت مبارک

سلااام بچه ها ببخشید یه مدت پست نذاشتم آخه کامپیوترم خراب بود!!!!!!

حالاهم اومدم که بگم:مهتا جوون تو که میگی من حقیقتو گفتم کودوم یکی از ماها ............

حرفایی می زنه که آدم از تکرار کردنش خجالت می کشه!!!!!!!

ولی به نظرم باید این موضورو همین جا تمومش کنیم چون خواننده ها چه گناهی کردند!!!!؟؟؟؟

خوب حالا دیگه این چیزارو ول کنید

یه خبر خوب:

.

..

...

....

.....

تولد لالاالااایا همون کاملیا نزدیکه!!

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی

لپت همیشه قرمز

روی دشمنات زرد

دلت همیشه سبز

تولدت مبارک

 

 

از روانشناسی رنگ ها چه میدانید؟

سلام. شماها انقدر نظر دادین من نمی دونم وقت می کنم بخونمشون یا نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

وی ماها همچنان پست میذاریم.

اگه می خواین از روانشناسی رنگ ها بدونین برین به ادامه ی مطلب؟

نظر نشه فراموش.

ادامه نوشته

ببین گلی جوون بعضی ها میگن دمی خوشگله بعضیا میگن زشته(البته تعداد کسایی که میگن خوشگله انگشت شماره)

منم فقط نظرمو گفتم و از بقیه ی دوستانم نظر خواهی کردم. منتظر نظراشونم هستم.

به نظر من سلنا خیلی خوشگل تره.(عکساشم که واستون گذاشتم)

 

چند تا عکس گوگلی!!!!!

برای دیدن بقیه عکسا به اامه ی مطلب برین.

ادامه نوشته

اینم یکی دیگه!!!!!!!!!!

agroup of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die He jumped even harder and finally made it out When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.

This story teaches two lessons
There is power of life and death in the tongue An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day
A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them
So, be careful of what you say

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش.
 
 
 
 
 
 
قورباغخانم زيباه سخنگو يا شاهزاده



An older gentleman was playing a round of golf. Suddenly his ball sliced and
 landed in a shallow pond. As he was attempting to retrieve the ball he discovered a frog that, to his great surprise, started to speak! "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a week." He picked up the frog and placed it in his pocket.




As he continued to play golf, the frog repeated its message. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole month!" The man continued to play his golf game and once again the frog spoke out. "Kiss me, and I will change into a beautiful princess, and I will be yours for a whole year!" Finally, the old man turned to the frog and exclaimed, "At my age, I’d rather have a talking frog!"

پيرمردي، در حال بازي كردن گلف بود. ناگهان توپش به خارج از زمين و داخل بركه‌ي كم‌آبي رفت. همانطور كه در حال براي پيدا كردن مجدد توپ تلاش مي‌كرد با نهايت تعجب متوجه شد كه يك قورباغه شروع به حرف زدن كرد: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ي زيبا تبديل شوم، و براي يك هفته براي شما خواهم بود. او قورباغه را برداشت و در جيبش گذاشت.

همانطور كه داشت به بازي گلف ادامه مي‌داد، قورباغه همين پيغام را تكرار كرد «مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ي زيبا تبديل شوم، و براي يك ماه براي شما خواهم بود». آن مرد همچنان به بازي گلفش ادامه داد و يك بار ديگر قورباغه گفت: مرا ببوس، و من به شاهزاده‌ي زيبا تبديل شوم، و براي يك سال براي شما خواهم بود. سرانجام، پيرمرد رو به قورباغه كرد و بانگ زد:‌ با اين سن، ترجیح مي‌دم يه قورباغه سخنگو داشته باشم.
 
 
 
 

داستان شلوار لی شما!!!!!

سلام.

خوفیییییین؟

امروز می خوام یه متن کوتاه واستون بذارم.

تا حالا به چگونگی ساخت شلوار لی فکر کردین؟

به ادامه ی مطلب برین.

نظر هم بدین.

 

ادامه نوشته

 زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید...

من ازتون یه خواهش کرده بودما.

یه خواهش کوچولو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بچه ها جوونی من یه خواهش کوچول موچول دارم لطفا جوون مادرتون نظر بدین .شما رو به خدا نظر بدین.

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید:

گلی جوون غاط زده.

البته این اتفاق زیاد می افته.

به ادامه ی مطلب برید.

ادامه نوشته

عکسای2خترونه:

سلام. چه خبر چرا نظر نمی دین پس؟

ما بازم براتون پست گذاشتیم پس به ادامه ی مطلب برین.

نظر بدیـــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه نوشته

25مرگ عجیب غریب!!!

25مرگ عجیب و شگفت انگیز در دنیا ! !

۱) آرنولد بنت:
داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!


۲) آگاتوکلس:
خودکامه سراکیوز (۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.


۳) آلن پینکرتون:
موسس آژانس کارآگاهی آمریکا (۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.

:

۴) آیزادورا دانکن:
رقاص آمریکایی( ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.


۵) اسکندر کبیر:
پادشاه مقدونی( ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.

۶) الکساندر:
پادشاه یونان( ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

۷) تامس آت وی

نمایشنامه نویس انگلیسی( ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!

۸) تامس می:
مورخ انگلیسی( ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.

۹) جان وینسون:
ماجرا جوی بریتانیا( ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.

۱۰) جروم ناپلئون بناپارت:
آخرین بناپارت آمریکایی( ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت.

۱۱) جورج دوک کلارنس:
انگلیسی( ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد.

۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون:
(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.

۱۳) رودولفونی یرو:
ژنرال مکزیکی( ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

۱۴) زئوکسیس:
نقاش یونان قرن پنجم( ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد!

۱۵) ژراردونرال:
نویسنده فرانسوی( ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد.

۱۶) فرانسیس بیکن:
(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت.

۱۷) فالک فیتز وارن چهارم:
بارون انگلیسی( ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد.

۱۸) کلادیوس اول:
(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد.

۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ:

 این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت.

۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین:
(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند.

۲۱) لایونل جانسن:
(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت.

۲۲) لنگی کالیر:
کلکسیونر آمریکایی( ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود.

۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس:
سیاستمدار رومی( ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت.
۲۴)هنری اول: 

پادشاه انگلیسی( ۱۰۶۸،۱۱۳۵) در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد.

۲۵) یوسف اشماعیلو:
(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند.

 

نظر یاذتون نره.

اینم یه سری عکس:

سلام دوستان چه طورین؟ چه خبرا؟

خواستم یه سری عکس بذارم.

پس به ادامه ی مطلب برید و لطفا نظر یادتون نره.

ادامه نوشته